

موضوع :
نوشته شده در تاريخ 11:59 | يکشنبه 10 آبان 1394 توسط انسی
سوم آذرماه
شب تولد باباجون من مهمون داشتم...
جلسه ی دوستانه و علمی
اجبارا مراسم تولد باباجونو انداختم روز تولد...شبش
صبح روز تولد برخلاف هر سال به باباجون (موقع بدرقه صبحگاهی و قبل رفتنش به شرکت) گفتم کارت بانکیشو بده تا براش هدیه بخرم
...
آره خب... هرسال سورپرایزش اساسی بود ولی امسال خواستم متفاوت باشه...
خلاصه صبح تا تو نازنینم بیدار شی ، یخرده از کارهامو کردم و حاضر شدیم تا تو رو بذرم یکی دوساعتی خونه خاله جون مریم و برم خرید...
خیلی عالیه که خونه خاله جون که میریم اصلا یادت از من نمیاد...
هم خاله جون کلللللی هواتو داره و هم با حسام الدین کلللی بازی میکنی و هم یه عالمه اسباب بازی...
با خیال راحت رفتم...
به قصد خرید یه جفت صندل توپ رفتم کفاشی ها رو بگردم...
ولی یهو احساس کردم یه جفت کفش اسپرت باباجون خوشحالتر میکنه...
پس هدیه م رو خریدم... بعدشم کاغذ کادو و انتخاب کیک تولد و خرید شمع و فشفشه
البته بخش سورپرایزش به اینجا ختم نمیشه...
اینکه از پس انداز خودم هزینه کردم و
گرفتن کارت بانکی قسمت انحرافیه قضیه بود که ته قصه دست نخورده به باباجون تحویل میدادم
خلاصه برگشتم خونه خاله جون و بعد کلی ذوق و شوق و تشکر...
مسیر سه چهارراهی رو با یه آژانس برگشتیم خونه...
خونه که رسیدم یکم خوابیدی
و منم دو دستی چسبیدم به آماده کردن بساط یه نهار سبک ولی خوشمزه و مورد علاقه ی باباجون...
ساعت حدود سه مثل همیشه باباجون اومد و ...
مامان جون ، پدر و پسر رو فرستاد تو اتاق و درو بست...
آماده که شد...شمع و فشفشه ها رو روشن کردم+ دوربین
صدا زدم: تشریف بیارین بیرون...
باباجون کلللی ذوق و تعجب
منم

مسیحا جون

خلاصه ذوق پسرم برا فوت کردن شمع ها و انگشت زدن به خامه کیک ، ما رو بیشتر هیجان زده میکرد...
هیجان باباجون بعد از دیدن هدیه تولدش به اوج خودش رسید...
خیلی شیرین بود برام خوشحالی باباجون
بعدشم نهار و کلللی تشکر ... 
و در آخر تحویل کارت بانکی دست نخورده...
که برگشت به خودم
به این میگن سیاست زنانه 


نوشته شده در تاريخ 7:29 | شنبه 15 اسفند 1394 توسط انسی
سلام
این مدت اونقدر از همیشه بیشتر... مشغولاتم زیاد بود که تصمیم گرفتم برا خودم یه قانون هایی بذارم...
قانون اول: هفته ای یه بار آپدیت خاطرات گلپسرم و...
خبرها از تولد بابا و مامان و مسافرت سه روزه ی خاطره انگیزمون جامونده تا برات بنویسم
و بخش مهمش علاوه بر یه خبر داغ و جدید...
پیشرفت قابل توجه تو نازنینم،
تو حرف زدن و قصه خوندن و شعر خوندن و هوارتا شیرین کاریه دیگه ست...
رابطه هات و شلوغ کاری های وروجکیت
که من و باباجون گاهی نمیدونیم :
بخندیم 
... تعجب کنیم
... شاکی بشیم
یا حتی ناراحت بشیم
...
خلاصه شدی یه دنیای دیگه تو خونه کوچیکمون
این هفته رو اختصاص میدیم به خاطرات روایی- تصویری از تولد باباجون و مامان جون... البته فعلا...
موضوع : دستنوشت های ماماننوشته شده در تاريخ 6:59 | شنبه 15 اسفند 1394 توسط انسی
و حالا فرهنگ لغت پسرنازنینم :« سیر تکاملی کلمات از هشت ماهگی تا پانزده ماهگی+ معنای دقیق»
باباجون: بابّا... بابا... بابایی... بابا اون
مامان جون: مام... ماما... مامان... مامانه... مامانی... مامان اون... مامانون
پدرجون: مِنَ نّون...پداهه... پِدَ پِدَ... پِدَ اون... پِدَ جون
عزیز جون: عدّیز... عزیز اون... عزیزجون
خاله: آییی... (مریم: میّم... ریحانه: ییحا)...خالی
دایی: دایی (محمد: مُحَنَن... محسن: مُحِن)
عمو : عم... عمو...
بستنی: بَیَنی
مسیحا: مَیَنی... مَییحا
کتاب: بوتاه... ییتاب...
باطری: باتی
بطری آب : بوتی آب
گیره: گیا... گیه
آینه... آینا... آینه
عینک: آینا... عینت
پیشی: بی بی میگه چی؟ میآ... میییییو...
هاپو: آپو... هاپو... میگه چی؟ هاپاهاپ...
قورباقه:گوگاگه ... میگه چی؟ گوگوگ... قوووور
جوجو: جوجو... میگه چی؟ جیت جیت...
قطار: أطار... میگه چی: چی چی...هوهو چی چی
کلوچه: کواوجه... کوکوجه...
شیر: سیر
ماشین: مایین...ماسین میگه چی؟ ایئ ایئ... بیب یب...
پرچم: منّم... پنّم...(وقتی تکون میخوره میگی: بآد...)
تاب بازی: اباابادّی... عباسی...
خودکار: دوکّار...
مداد:مدّاق...میدّاد
شرکت: (وقتی میپرسم باباجون کجا رفته؟) میگی: شِرتَق... شِرتَک
پروانه: پَپَیی... پَپَری... میگه چی؟ پَ...پَ...
ماهی: ماهی... میگه چی؟ آبا آبا...
برق:بق ... بَ..ق ... چیه؟ خنقّا: یعنی "خطرناک"
لامپ: آمپ... وقتی خاموش میکنیم اتاق چی میشه: تادیک...
وقتی روشن میکنیم چی میشه: نونانی...
تاریک: تادیک
نورانی: نونانی
آتیش: تیس... تیش... آآآتیش... چیه؟ دیز...جیز... داغّ... داغّه...
*(بمحض دیدن اتو یا آتیش یا فنجون چای یا کتری یا قوری و سر اجاق گاز که بغل مامانی)
یخ: أخ... یخ (آب یخ: آباخ... آب یخ)
حموم: آبا... آبّادی(آب بازی)... أموم... حموم
خیلی: إیلی... ییلی...
آبمیوه و آبمیوه گیری: آمیبه... آمیوه...
جارو برقی: بَق... آوو بَقی...
بیرون از خونه: دَدَر... ایابون(خیابون)
*وقتی کسی رو میبینی که لباس پوشیده و داره میره بیرون از خونه:
" بغ... دَدَر... دستای کوچولوت رو هم تکون میدی"
علی(نی نی خاله جون ریحانه): عَیی...
بالش: باییش
پتو: بتو... پتو
قاشق: آگگ... گااُگ...قاهوق
چنگال: نَنان... نَنّال
ابرو:أبو... أءءبو
ساعت: تی تیک... هاعت...میگه چی؟... تی تاک...
عکس: عتس...
ألو:أوو... عدیز(عزیز)
ولی حالا:احوالپرسی دوران بچگیه مامان رو که پدرجون تکرارش میکردن، یاد گرفتی، کلمه های آخرشو میگیJ
سلام: أمام ...
خوبی؟: اوُبّی؟...
دماغت چاقه؟: جاقّه...؟
کیفت کوکه؟: گوکه...کوکّه...؟
کسب و کارت چطوره؟میزونه؟: مییییونه ...؟ (این یکی رو دو ماه زودتر یاد گرفتی)
چیزی بهت میدن یا چیزی به کسی میدی: مَنون
در جواب بفرمایین هم: ...مَنووون....
سوییچ ماشین، چاقو،سوزن ، دندون، هر چیز تیز وقتی میبینی:
دیزّه... تیزّه... با انگشت اشاره که این طرف و اونطرف میبری و میگی: آ... آ... خَنَقّا...(یعنی نه...نه...خطرناک)
گوشی موبایل هر کسی رو هم که میبینی میگی:
با همون انگشت اشاره که این طرف و اونطرف میبری و میگی: آ... آ... و بعد میخندی... بعدشم برش میداری و زودی در میری...
بعدش هم برمیگردی میخندی و گوشی بدست سمت صاحبش میگیری و میگی:"بِدّه... بِدّه..." یعنی: بیا دنبالم و بگیرش تا بازی کنی...
این بازی رو اوّل با پدر جون یاد گرفتی و شروع کردی اون هم سوییچ ماشین و بعد هم گوشی... ولی حالا با باباجون و مامان هم بازی میکنی... مخصوصا وقتی در حال نماز خوندن هستیم مهر رو برمیداری و میری جلوتر و بعد برمیگردی و میگی:"بِدّه... بِدّه..."
*نکته جالب اینکه:تازگی ها وقتی دارم میرم به سجده...زودی برمیگردی و مهر رو میذاری تو جانماز یا میدی به دست مامان...
خیلی برام جالبه...
چیزی رو میخوای بازش کنیم: خوراکی، جعبه، ظرف دربدار،بطری و حتی کتاب میگی: مامان نون..باز...(مامان جون بازش کن)
*" البته باید بگم این گزارش مربوطه به سه ماه ونیم قبل..
و الآن که داری به 18 ماهگی نزدیک میشی کلللللللی وروجکتر شدی عزیزه دلم
یه عالم حرفها و کلمات و جملات و حرکات جدید"

نوشته شده در تاريخ 7:23 | دوشنبه 12 بهمن 1394 توسط انسی
میخام از حرف زدن وفرهنگ لغت پر و پیمون پسرم بنویسم:
روزی که با گفتن "مام و به و بابّا "شروع کردی به حرف زدن، درست درهشت ماهگی بود
*پسر نازنینم جزو دسته آدمهای سمعیه (یعنی شنیداری)
چرا که از لحظه تولد تا همین حالا که یک سال و سه ماه داره خیلی خیلی خوب گوش میده
از وقت هایی که مامان براش آواز و شعر و لالایی و قصه میخونه بگیر
تا وقتی هایی که درباره ی تموم کارهایی که داره انجام میده باهاش حرف میزنه
و مسیحا نفس مامان به دقت تمام خوب گوش میکنه و یاد میگیره
نازنین مامان!
اینطور شد که ما آروم آروم شاهد بودیم که شما از نه ، ده ماهگی رسما صحبت کردن رو شروع کردی
اون لحظه های شیرین رو گاهی با دوربین ثبت کردیم و گاهی هم رد شدن و فقط تو خاطر مامان و بابا موندن
پس بذار برات بگم که یه روز،
صبح تابستونی که تو ده ماه بیشتر نداشتی،
وقتی طبق معمول هر روزهبا لبخند قشنگت چشای نازتو وا کردی و با انگشت کوچولوت به سمت پرده اتاق اشاره کردی گفتی:"پ..ده"
من با تعجب پرسیدم: "چی مامان؟؟
و تو دوباره با لبخند گفتی :"پ..ده"
نمیدونستم تعجب کنم یا جیغ بکشم!!!
آخه هر روز صبح وقتی از خواب بیدار میشدیم مامان درباره وسایل اتاق برات توضیح میداد....
کلی هم با پرده بازی میکردیم چون تو عاشق پرده ی اتاق خواب بودی
و وقتی دالی بازی میکردیم باهاش حسابی میخندیدی...
اون روز صبح اونقدر ذوق زده بودم که به باباجون پیامک دادم
به عزیزجون هم تلفنی گفتم "مسیحاجونی مامان میگه:"پرده"
دیگه کم کمک شروع شد شیرین زبونیهات...
کلماتی مثّ:
ماما،
دی دی( یا بقول بابا تیس تیس:)،
بدّه بدّه (تشدید گذاشتم چون تأکیدت رو همون حرف بیشتره)
لحظه ای هم بود که باز هم تو ده ماهگی یه جمله دو کلمه ای مورد علاقه ت رو مدام تکرار میکردی "آره جمله دو کلمه ای "به بده"
"به بده" رو اونقدر محکم تکرارش میکردی که همه ی اطرافیان ناخودآگاه کلی بوجد میومدن و قربون صدقت میرفتن(مخصوصا ذوق کردنهای خاله جون مریم رو هیچوقت فراموش نمیکنم)
و نزدیکای تولد یک سالگیت به جایی رسیدی که هر چیزی رو که میشنیدی سعی میکردی تکرار کنی،
درست همون موقع هایی که موقع بازی صدات از اتاقت تا آشپزخونه میومد که داری باخودت حرف میزنی و چیزی که میخای و دستت بهش نمیرسه با صدای بلند تکرار میکنی:"بده ... بده ...." و مامان با هزار تا ذوق میومد تا ببینه منطورت چیه تا بهت بده...
اما قبل از لیست فرهنگ لغت کلمات مشهور ومخصوص به خودت که گاهی بقیه بهمون کلمه ها صدات میکنن و کلی میخندن:
گیگا گیگا کلمه ای که وقتی سرحال و خوشحالی و میخای بقیه رو بخندونی
و به همه اعلام کنی که خوشحالی مدام تکرارش میکنی
با حرکت خاصی که با زبون کوچولوت در میاری.اونقدر خوردنی میشی..
که همه خونواده رو با این کارت حسابی میخندونی،
اولین بار تقریبا ده ماهه بودی... الآن هم عمو محمد(همسر خاله جون ریحانه) رو با این کلمه میشناسی و صدا میزنی... پدرجون هم وقتی میخوان حالتو بپرسن میگن: " لیگا گیگا چطوره؟؟؟"
بغ بغ کلمه ای که وقتی از کسی میخای بغلت کنه،تکرارش میکنی
چه موقعی که چهار دست و پا میکردی ،چه حالاها که راه میری
وقت ظرف شستن پای مامان رو میگیری و سرتو بالا میگیری با اون چشای معصومت نیگا میکنی مدام میگی: "ماما بغ"
این اواخر هم معروف شدی به بغ بغو مخصوصا عزیزجون که وقتی پیامکی یا تلفنی حالتو میپرسه میگه:"بغ بغوی من چطوره؟؟؟" آخه بس که میگی بغ بغ...
نه نه کلمه نه رو با حرکت آروم سر و دستت تکرار میکنی
و همه کلی کیف میکنن که چیزی ازت بخوان و تو با همون حالت خیلی جدی بگی:"نه"
مامان هم سعی میکنه: به نه گفتن گلپسرش احترام بذاره...و هم معنای واقعیشو بهت بفهمونه...
حالا دقیقا معنی نه رو یاد گرفتی ، خوب میدونی کجا بکار ببریش.
وقتی بغل مامان یا بابایی ودر جواب کسی که بهت میگه:"مسیحا میای بغلم؟"
خیلی خوشگل سرت رو تکون میدی و با قاطعیت خاصی میگی: «نه»
یا موقعی که غداتو میخوری و دیگه نمیخای به مامان میگی:"نه"
اینها همه از ده ماهگی شروع شده عسلک باهوشم!!!
*پست بعدی، حتما لیست فرهنگ لغت و سیر تکاملی حرف زدنتو کاملتر میذارم عزیز دلم*

نوشته شده در تاريخ 0:37 | شنبه 28 آذر 1394 توسط انسی
این روزها هیچ حرفی بهتر از کلمه هایی نیست که بوی تربت می دهد...
بوی کربلا می دهد...
راستش را بخواهی هیچ جوره فکرش را نمی کردم
امسال هم باید پاهایمان بی تاول بماند...
.jpg)
نوشته شده در تاريخ 23:58 | سه شنبه 10 آذر 1394 توسط انسی

چند وقته حسابی درگیر بودم...
خونه و مهمونداری و...
بعدشم یه جشن تولد کوچیک برا باباجون...
در حال حاضر هم دارم دایره المعارف شازده کوچولو رو تألیف میکنم...
زودی برمیگردم... انشاءا... بعد اربعین...

راستی دیروز برای اولین بار تقریبا 3-4 ساعت به باباجون سپردمت
و با همراه عزیزجون و پدرجون رفتیم سینما...
فیلمش حرف نداشت... "محمدرسول ا..."
عالی بود... فضایی بود برا خودش... بسیار لطیف...
تنها حرفی که بعدتماشای فیلم و بیرون اومدن از فضای سینما زدم این بود:
"تو فیلم خوب بودن خیلی آسونه...
.ولی وقتی پاتو میذاری تو دنیای واقعی...
خوب موندن خیلی سخت میشه..."
کاش ... کاش... بتونم موندگار بزرگت کنم...
میفهمی که چی میگم عزیزکم؟
موندگار...
بمونی... تا ابد...
مثل همه ی خوبها...
یعنی حتما باید بتونم...
میبوسمت پسرم،
به پهنای دنیایی که درش هستی

و
به درازای راهی که پیش روته...


نوشته شده در تاريخ 23:50 | دوشنبه 9 آذر 1394 توسط انسی
به دوستامون قول دادم عکس های بیشتری از نی نی جون بذارم
پس:
عکس شش ماهگی دلبندم
با اون بافتنی عزیز بافت
دمدمای اولین عید نوروزش
بیرون شهر
"مامان و بابا و مسیحا"

خرید شب عید
و
بازم بیرون شهر
(که مسیحا جونی هشت ماهه بود و کلّی آب بازی کرد)

نوشته شده در تاريخ 0:58 | پنجشنبه 28 آبان 1394 توسط انسی
پسرکم!
بگذار آرام برایت کمی درد دل کنم
درد دلی مادر و فرزندی،
روزها خواهد گذشت
و روزهایی خواهد آمد
مثل باد،
و آنوقت شاید مادر را خوب تر بشنوی
و براستی به قول لیلا:
"آدم که دلش بگیرد،
دردش را
به کدام پنجره بگوید
که دهانش
پیش هر غریبه ای باز نشود..!؟"
اینجا که آمده ای
کم کمک تناقض های بسیار خواهی دید،
غریبه هایی که آدم را قورت میدهند
و غریبه هایی که از صد آشنا، آشناترند
هر دو را باور کن امّا
هیچگاه غریبه نباش
بچه که بودم، ته دلم، همیشه از غریبه ها میترسیدم
و تو ...
دستاهایم را تا اظلاع ثانوی رها نکن...
هنوز هم مادر
گاهی از غریبه ها میترسد...

موضوع : دستنوشت های مامان
نوشته شده در تاريخ 0:17 | چهارشنبه 20 آبان 1394 توسط انسی
هرچند با تآخیر سه ماهه...
ولی بالآخره بعد از سه ماه 
تونستم بعضی از عکسهای جشن تولد یک سالگیه مسیحا کوچولو رو سر جمع کنم

متأسفانه مجبور شدیم یه سری عکسها رو بخاطر خراب شدن دوربین ریکاوری کنیم 
(بدشانسی ازین بدتر!!!)
و خوشبختانه شد...
ولی بعضی هاشون با کیفیت پایین save شدن... حیف
!!!
وای اگه فیلم هاش بی صدا بمونه!!!
(هنوز که درست نشده)!!!
یادش بخیر
......
دو ماه پیش از جشن تولد گلپسرم، مشغول شدم،
سخت بود ولی کلّی ذوق داشتم...
از شب زنده داری های سحرهای ماه مبارک تا... اعتراض بابای مسیحا که :
"آخر نفهمیدیم شما داری چیکار میکنی؟؟؟
"
خلاصه...
تا یه روز قبلش همه ی کارها با مامان بود
به جز ساپورت مالی (بخش مهم واصل قضیه)که زحمت بابا میشد


و حالا جشن تولد با تم مینی مینی
از یه ماه پیش مسیحا شیرین زبون مامان رو
با مینیون ها آشنا کردم
(میگفت:"مینی مینی")
+
تمرین فوت کردن شمع
که شده بود سرگرمی هر روز صبح آقازاده
هر روز صبح میگفت:" ماما! فوت فوت
(شروع میکرد به فوت کردن یعنی بریم شمع)
امّا اوّل...
کارت دعوت تولد نازنینم




اینم ذوق زدگی مامان واسه هفته تولدت:

(که حالا شده دفترک دیالوگ های مامان و بابا
چه وقتایی که خیلی خوشحالن

چه وقتایی که یه موقع قهرمیکننن


برا هم رو یخچال:
یا نوشابه وا میکنن


یا شکوائیه تنطیم میکنن
)

تا....................شب تولد
(ادامه ی مطلب)
ادامه مطلب...نوشته شده در تاريخ 20:43 | يکشنبه 10 آبان 1394 توسط انسی
حالا که حرف از کتاب شد، بذار مقوله ی شیرین کتاب قصه هاتو به اینجا برسونم که:
راستیتش یه روزی همون اولا...
مامان تصمیم گرفت به ازای هر ماه که از تولد نازنین پسرش میگذره، براش یه کتاب هدیه بخره
که الحمدلله تا یه جاهایی محقق شده،
بعد کتاب قشنگ شازده کوچولو پک "تاتی کوچولوها" رو هم برا شازده کوچولوی خودمون خریدیم.
و هر روز که میگذره بیشتر دوسشون داری و بدون اینکه پاره کنی به سبک خودت ورق میزنی و میخونی،
اگه هم نتونی ورق بزنی به مامان میگی:"ماما... باز...باز..."
گاهی هم که مامان تو آشپزخونه یا جلوی آینه کارش یه خرده بیشتر طول میکشه، شعراشو برات میخونه:
تاتی کوچولو دوست منه ... هر روز به من زنگ میزنه...
"این تاتی بی دندون... میگه منو نخندون.. میخام برم تو قندون...
(و الّا مدام میگی:"مامان بغ، مامان بغ"(یعنی بغل)*
*(البته ردیف کردن دایره المعارف مسیحا نفس مامان، باشه برا یه روز دیگه...حسابی مفصله)
اینم معرفی یه سری از کتابای "تاتی کوچولوها"
که ترجمه ی شاعر نام آشنای بچه ها "ناصر کشاورز"
که برا دوستای خوب خودم میذارم
باید بگم برا نی نی های زیر 4 سال خیلی جذاب و آموزنده ست:





نوشته شده در تاريخ 15:04 | جمعه 8 آبان 1394 توسط انسی

اولین کتابی که برات خریدم (البته بعد از اون قرآن کوچولوی مخصوص)
عیدی امسالت بود،
میشه گفت اولین " کتاب قصه"
عیدی عید نوروزت که تو نازنینم دقبقا میشدی 7 ماهه
کتاب "شازده کوچولو"
کتابی که هیچوقت از خوندن و شنیدن بعضی جملاتش سیر نشدم،
کتاب خاطره انگیزی که آرزوم بود اولین کتاب قصه ای باشه که برات میخرم...
هرچند هنوز چیزی ازش نمیفهمی، جز ورق زدن و گوش کردن به "قصه های من درآوردی مامان " که از تو کتابش برات میخونه...
درست از وقتی شروع کردی به سینه خیز کردن
همین که میومدم کتاب بدست مینشستم لبه ی تخت،
خودتو سینه خیز میکشوندی کنارم
سرتو میذاشتی رو پای مامان و خوب گوش میکردی به قصه ای که مامان برات میگفت...
بکی بود یکی نبود... غیر از خدای مهربون هیچکس نبود...
راستی!!!! چرا گاهی عجله دارم زودتر بزرگ شی... و
گاهی دلم میخواد همینقدری بمونی بس که شیرین میشی و من و بابا سیر نمیشیم ازت...







نوشته شده در تاريخ 14:02 | جمعه 1 آبان 1394 توسط انسی
"سلام حضرت مهربان"

بعد از آن سفر کربلا...
،سفری در شبهای نورانی قدر،
شما به ما سوغآتی نشاندار هدیه دادید،
هدیه ای شیرین و دوستداشتنی!
***
کاش خوب قدر بدانیم ...
کاش امانتدار قابلی باشیم...

و اکنون در ماه عزای شما،
شیرینی زندگی مان یکسال دارد
هرچند هنوز عزایتان را،
سیاهپوشی مان را نمیفهمد ،
ولی یاد گرفته است برایتان سینه بزند
***
قبولش میکنید حضرت مظلوم؟؟؟
نگاهش میکنید؟؟؟
در آغوش من به خیمه ی عزایتان می آید...
نگاهم میکنید؟؟؟

نوشته شده در تاريخ 9:53 | دوشنبه 27 مهر 1394 توسط انسی
اینم عکسای آتلیه "من و پسرم" که البته "منش" حدف شده...
مسیحا عالی بود تو آتلیه!!!
وقتی می گفتیم :"مسیحا بخند!"
می خندید + چند تا شیرین کاری هم از خودش
قربون پسر نازنین و شیرینم برم * خدا رو شکر که خوبیم و روبراه... الحمدلله...


نوشته شده در تاريخ 22:48 | جمعه 24 مهر 1394 توسط انسی
موضوع : خاطرات مامان و بابا و مسیحا
نوشته شده در تاريخ 21:55 | جمعه 24 مهر 1394 توسط انسی
سسسلام نازنینم
فایلای تولدت هنوز کامل نشده
آخرش به دنیا اومد... خیلی انتظار کشیدیم...
این آخر کاری ها هر روز به خاله جون ریحانه زنگ میزدم و تا جواب نمیداد فوری شماره عزیزجون و خاله جون مریم رو میگرفتم که نکنه خبریه...
خلاصه تو چشم انتطارترین شرایط، درست لحظه ای بهت خبر میدن که فکرت نمیرسه...
بالآخره خاله جون ریحانه هم که تو حسابی دوسش داری و برات یه مزه دیگه داره
مامان شد و نی نی لپ گلی ش به دنیا اومد
حالا دیگه خاله ریحانه هم یه "علی کوچولو" داره یادم باشه امروز که رفتیم خونه خاله یه عکس توپ ازش بگیریم
هرچند هنوز خاله نمیتونه بغلت کنه و تو مشتاقانه منتظر اون لحظه ای...
هروقت میگم خاله ریحانه یهو با خوشحالی میگی:"هی...هی..."
آخه خاله هروخ تو رو میبینه میگه:" مسیحا....مسیحا... هی ..هی..."
فعلا که اسم خاله ریحانه شده...هی هی....!!!!!
من و مسیحا از همینجا یه ماچ آبدار برا : ... اول خاله جونه تازه مامان شده میفرستیم یکی هم برا علی کوچولوی نازش

بقول خاله جون مریم، حالا میتونیم برا نی نی جدید شعر خاطره انگیزه علی کوچولو رو بخونیم...
***تولدت مبارک علی نازنین خاله انسی***
موضوع : خاطرات مامان و بابا و مسیحانوشته شده در تاريخ 7:35 | چهارشنبه 11 شهريور 1394 توسط انسی
برچسب:
نویسنده: نیکا احمدی